حكيم زجاجى
467
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
سرافراز مأمون جهانگير شد * همه كارش از چرخ چون تير شد اميرى كه بد ابن اعين به نام * ورا هرثمه خواندندى مدام 130 فرستاد مأمون يكى نيكخواه * بر او كه بركش بهزودى سپاه برو تا سمرقند و بستان هرات * كه رافع گرفتست يكسر كلات به دست آر او را [ به ] دستان و بند * مينديش از كار خصم نژند بشد پور اعين به كردار باد * ز جيحون گذر كرد فرخنژاد به شهر سمرقند شد كينهجوى * در آن كار كرده چو پولاد روى 135 سمرقند بگرفت از گرد راه * به شهر اندرآورد يكسر سپاه چو بگشاد مرد دلاور حصار * برش رفت رافع به صد زينهار فرستادش از گرد ره نزد مير * وزاينجاى شد كار شاهى چو تير جهاندار مأمون همه داد كرد * به دادودهش كشور آباد كرد به ايام او شد خراسان بهشت * چو باغ ارم فصل ارديبهشت 140 دمى از رعيت نپوشيد روى * روان زاين شود آب شاهى به جوى نبودى چو چشم بتان اشكبار « 1 » * بهدر برنبودى ورا پردهدار ورا از رعيت نبودى حجاب * نكردى مگر كارهاى صواب شنيدى سخنهاى بيچارگان * برآوردى آن كارها رايگان حوالت نكردى به كس كار خلق * به عدل و سخا شد نگهدار خلق 145 فروماندگان را بدى دستگير * نماندى كسى را كه باشد اسير نبودى از او هيچ خلقى دژم * به درويش دادى به دامن درم بياراست از علم خود عالمى * ز داننده خالى نبودى دمى نخوردى مى و كارها ساختى * ز گفتن به خفتن نپرداختى عمارت زراعت بدى كار شاه * نگه داشتى زاين نشان رسم و راه 150 نماندى كه بىكار بودى كسى * ز مايه به هر تن بدادى بسى نكويى بدى كار آن شهريار * شب و روز خالى نبودى ز كار نگه داشتى گوسپند از گراز « 2 » * نگفتى به مرد فرومايه راز
--> ( 1 ) ننك بار ( 2 ) گدار